تبليغاتX
گلستانه
وقتی تو سوز صبحگاهی نیمه پاییز داری تند تند میری سوار تاکسی شی که یخ نزنی دیدن یه پیرمرد با عرق گیر آستین کوتاه و شلوار ورزشی که داره کنار دوچرخه اش راه میره چیز جالبی میتونه باشه ...

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:33  توسط گلستانه  | 



سلام

دوستان وبلاگی عزیزم ! اگر دارالترجمه یا مترجم ارزون قیمت خوش قول سراغ دارید لطفا بهم معرفی کنید .

سپاس

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:59  توسط گلستانه  | 



چند وقت پیش یه تبلیغ رو  توی اینترنت دیدم که نشون میداد یه ماشین که توش سه تا پسر جوون نشستند میخوره یه درخت و داغون میشه . روح راننده و سرنشین صندلی عقب از جسمشون خارج میشه اما روح سرنشین صندلی بغل راننده هرچقدر تلاش میکنه نمیتونه از جسم اون پسر خارج شه چون پسره کمربند ایمنی بسته . بعد آخرش یه جمله میگه که : heaven can wait,belt up . راستش من از جمله آخرش خیلی بیشتر از ایده اون تبلیغ خوشم اومد . یه جورایی حس مثبت اندیشی راجع به مرگ و زندگی اونور بود . چند روز پیش ها همین تبلیغ رو تو تلویزیون ج . ا دیدم . جمله آخرش رو عوض کرده بودند و به فارسی نوشته بودند : " مرگ میتونه منتظر بمونه !!! " . اینقدر ناراحت شدم که نگو . به برادرم میگم : حق دارند کلمه بهشت رو با مرگ عوض کنند . از بچگی مون ما رو با دیوهای سه سر جهنم ، از آتش دوزخ ، از هزارتا چیز وحشتناک که در ازای کارهای بد و گناه و اینا در اون دنیا منتظرمونه ترسوندند . درسته که از بهشت و حوری و اینا هم سخن گفتند اما خداییش کفه کدوم سنگین تر بوده ؟! به عقیده من کلمه مرگ یه جورایی هراس برانگیزه حتی اگه اونو به عنوان یک حقیقت انکار ناپذیر در زندگی پذیرفته باشیم اما تغییر اون به کلمه بهشت میتونه خیلی زیبا باشه . خیلی برام جالبه که خارجی ها حتی تو فرهنگ سازی استفاده از کمربند ایمنی کلمات مثبت به کار میبرند . انگار که به ضرب المثل " بفرما و بنشین و بتمرگ یکیه ولی تو بفرما رو انتخاب کن " تو فرهنگ اونا بیشتر توجه شده تا ما !

 

 

 

پ . ن : دوست بسیار عزیزم که در کامنت دونی یک سوال خصوصی ازم پرسیده بودی . جوابش مثبته . اگه کاری داری بگو تا برات انجام بدم. در ضمن وبلاگت باز نمیشه . وقتی آدرس رو میزنم تو یک صفحه دیگه میره .

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:5  توسط گلستانه  | 



لبیک یا کتایون ! من بازی ات رو انجام دادم   .

و اما من بعد از شنیدن این کلمات چی به ذهنم میرسه :

دریا : هجوم وسیعی از یک رنگ زیبا - نوع خلیج فارسش قشنگ تره.

قهوه : عاشق بویش هستم تا خودش.

غرور : زیادش رو داشتیم کمش کردیم ولی فکر میکنیم به حد نرمال نرسیده.

مدرسه : پامو که توش میذاشتم غصه هام یادم میرفت.

دفتر مدیر : اگه دفتر مدیر مدرسه منظورته که دوست داشتم . چون شاگرد خوبه بودم همش توش تشویق میشدم.اگر هم مدیر شرکته که پاتوقم اونجاست برای زیرآب زنی و خودشیرینی . باور کن !!!

آبگوشت : تو اون دیزی ها که سفره خونه میده دوست دارم . نخود و سیب زمینی و گوشتش قاطیشه . روشم یک وجب روغنه !

قرمه سبزی : ایرانی بودنمون به قرمه سبزی خور بودنمونه دیگه .

ریاضی : سختی روحیه ام مال تمرکز روی این درسه .

آهنگ : نماآهنگ !!!

ماه رمضون : ربّنا !

استخر : دوستش دارم.

روزنامه : حل جدول همشهری !

کودکی : کجایی که یادت بخیر !

قزوین : خوبه اگه وقتش رو زیاد کنن !

دروغ : گاهی وقتها کار راه اندازه !

لیسانس : دارمش !

فوتبال : ایرانی اش  چنگی به دل نمیزنه !

پرواز : آرزوی دیرینه ام .

اشک : اگه منظور زر زر گریه کردن نباشه بعضی وقتها لازمه .

ازدواج : قصد ادامه تحصیل دارم فعلا !!!

وبلاگ : کمتر از بقیه جاها خود سانسورم توش اما ایکاش یه جایی باشه که خودم رو توش هیچ گاه سانسور نکنم.

شب : سکوت کویر !

زندگی : با تو چقدر قشنگه خوب من !

عشق : مگه نگفتم قصد ادام تحصیل دارم !

هلو : بپر تو گلو !

تحصیل: تو ایران دیگه عمرا !

خارج : میریم به امید خدا !

خواب : هر زمان و هر مکان که اراده کنم . حتی تو مطب دکتر زیر دست دندانپزشک !!!

اینترنت : بیماری عصر ما !

سال ٨٨ : نقطه عطف زندگی من . بعدا میگم چرا .

کلم پلو : میمیرم براش خصوصا وقتی مامان بزرگم درست کنه .

کتاب : دلخوشی روزهای تنهایی و شبهای تارم . هر چی دارم از اونه .

 

خب کسی رو نمیخواستم دعوت کنم اما نمیدونم چرا یهو دلم خواست این دخت بهمن رو دعوت کنم . شاید هم ممول دعوتش کرده باشه . الان حال ندارم ببینم . پس بجنب بهمندخت عزیز ! ( مثل من نجنبی ها )

کتایون راستی کی میای ایران ؟

 

+ نگاشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:56  توسط گلستانه  | 



- یعنی ما اگه 30 سال اینجا ننویسیم ها یکی پیدا نمیشه بگه کجایی ؟ زنده ای ؟ مرده ای ؟ چه مرگته !

- این روزها عادت همیشگی خود کنکاشی ام دوباره اومده سراغم و همش دارم خودم رو بررسی میکنم و بعضی وقتها هم اینقدر غر میزنم سر خودم که میخوام غرزن درونم رو خفه کنم . یه مدتی بود خودم رو رها کرده بودم تو دست غدار !!! روزگار و اونم هر جوری میخواست ما رو میچرخوند . حالا نوبت ماست بچرخونیم طرف رو !

- میگم تا حالا سوار صندلی first class پروازهای داخلی شدید ؟ هفته پیش یک مسافرت یک روزه و نیمه داشتم به مشهد . میخواستم نذر دوسال پیشم !!! رو ادا کنم . پرواز رفت صندلی ام عادی بود و موقع برگشت first class. وای کم مونده بمیرم از خنده از برخورد مهماندارها . انگار دختر ملکه الیزابت تو هواپیما بود . اختلاف هزینه برای پرواز مشهد 20 هزارتومان است اما اختلاف برخوردها به مراتب بیشتر از اینه . کم مونده بود بیان ماساژم بدن . ببین پول چه ها که نمیکنه . ردیف بغلی ام خانم دکتر فردوسی بود همون خانوم روانشناس که تو تلویزیون صحبت میکنه . خیلی چهره آرومی داره . از فرصت استفاده کردم و رفتم باهاش چت علمی کردم . موضوع چت هم خواهرزاده گرامی ام بود .

- چهارشنبه رفتیم تأتر " هملت با سالاد فصل" نوشته اکبر رادی و کارگردانی هادی مرزبان  در تماشاخانه سنگلج . قسمت اولش کمی خسته کننده بود اما و اما و اما قسمت دومش واقعا ترکوند . یک نمایش انتقادی با دیالوگهای بی نظیر . کیف کردم . دیدنش توصیه میگردد به شدت .

- یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم.بخشی از مقدمه کتاب "من و نازی"_حسین پناهی

 

تا بعد

 

+ نگاشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:6  توسط گلستانه  | 



واسه برآمدگی روی پیشونیم که از چهارشنبه هفته پیش مهمون صورتم شده به اصرار مامان جانمان رفتم دکتر مغز و اعصاب . دکتر ِ بعد از اینکه یه عالمه سوال در مورد سردرد داشتن و نداشتنم میپرسه و هرکدومش رو هم چندبار تکرار میکنه به طوریکه کم کم حس میکنم آلزایمر !!! داره و بهتره خودش هم یه سر به خودش بزنه وقتی میبینه من دارم میگم آقای دکتر حالا بالاخره جریان این برآمدگی چیه ؟ ازم میپرسه : آدم مضطربی هستی ؟ من با تعجب از بی ربطی این سوال میگم : نه ! چطور مگه ؟ میگه : آخه آدمهای مضطرب واسه هرچیز کوچکی میان دکتر !!! میگم : اولا که من به اصرار مادرم و خواهرم اومدم دکتر ثانیا شما نگرانی رو به اضطراب تعبیر میکنید ؟! میگه : ببین نگرانی یعنی آدم یک سری شواهد و مدارک منطقی مشاهده میکنه که به واسطه اونها یک نتیجه گیری منطقی میکنه اما اضطراب یه جور توهمه مثل کسی که فکر میکنه همش یکی میخواد بکشتش !!!! حالا فرق این دوتا رو متوجه شدی ؟ منم که خب دوباره به عادت عزیز و دوست داشتنی سابقم برگشته ام که وقتی یکی خیلی داره بهم چرت میگه نگاهش میکنم و با یه لبخند ملیح از روی حرفهایش با خونسردی رد میشم ، میگم : بله متوجه شدم . بیچاره مامان جانمان که فکر میکرد این برآمدگی شاهد و مدرک منطقی است نمیدونست که نه بابا چغندری بیش نبود

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:7  توسط گلستانه  | 



گوشی تلفن رو برداشته رفته توی اتاق . به من زنگ زده میگه : خاله اگه من فردا رفتم مدرسه دوست پیدا نکردم چی ؟ میگم : امکان نداره . دوستیها خودشون بوجود میان . پیش دبستانی ات رو یادت رفته چند تا دوست پیدا کردی ؟ میگه : آخه من که نمیشناسمشون . میگم : خوب آشنا میشید با هم . میگه : آخه صبحها که میخوام پاشم سختمه !!! میگم : عادت میکنی . میگه : نه ! تازه به تابستون عادت کردم . میخوام زیاد بخوابم . (حالا هروقت خونه ما بود کله سحر پا میشد ، این ام بی سی ۳ رو روشن میکرد سر ما رو میبرد هاااااا ! ) میگم : مگه پارسال رو یادت نیست چه زود عادت کردی ؟ میگه : نـــــــه ! من هیچ وقت عادت نکردم . میگه : اصلا اگه تو حیاط مدرسه پام لیز خورد افتادم چی ؟ آخه کف حیاطمون آسفالته . میگم : اینقدر حالا تو حیاط مدرسه زمین میخوری . اینقدر با دوستانت دنبال هم میکنید و خوش میگذرونید که اصلا این چیزها یادت میره . میگم : اصلا اینا رو ولش کن . میدونی پس فردا منم میخوام باهات بیام مدرسه ؟  میگه : آره !!! (مطمئنم با قیافه حق به جانب هم میگه) فقط میخواستم بگم بعد از مدرسه بیای دنبالم بگو من مامانشم که بذارن تو منو ببری . میگم : خاله جون نمیتونم پس فردا کامل مرخصی بگیرم . میگه : خاله من نمیدونم من میخوام از مدرسه اومدم تو خونه باشی ....

.

.

.

پ . ن :  باز آمد بوی ماه مدرسه !

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:47  توسط گلستانه  | 



بارون زیبای پاییزی میاد . پاییز زودهنگام . تاریکی هوا ، بوی رطوبت دلم رو چنگ می اندازه . خاطرات جلوی چشمم مرور میشن . یاد همه چیز می افتم . یاد شمال ، اتوبوسهای مسافربری ، آوازهای دسته جمعی و یاد مهروش که چقدر بارون رو دوست داره ...

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید


باغ بی‌برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.


مهدی اخوان ثالث

 

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 8:58  توسط گلستانه  | 



دیروز رفتیم نمایش "خشکسالی و دروغ" سالن چهارسو تأتر شهر . ساعت ۸:۳۰ آغاز نمایش بود . به برادرم گفتم باید تا هشت و ربع اونجا باشیم اما دوباره دچار حس خود عقل کل بینی شد و گفت نه بابا! خیلی زوده و ما هم هشت و نیم رسیدیم دم سالن . دیدیم یه صف تقریبا طولانی داره میره تو سالن . زودی رفتیم جلوی در و گفتیم آقا ما بلیط داریم گفت : دیر اومدین صندلیتون سوخت !!! من هاج و واج نگاهش کردم . گفتم : آقا هنوز که نمایش شروع نشده بعد ما درست سر ساعت شروع رسیدیم سوختن صندلی چه حکایتیه ؟! اونم با قیافه ای حق به جانب و البته با لحنی بسیار محترمانه !!!! گفت: من یکبار اعلام کردم که اونایی که بلیط دارند برن تو سالن وگرنه صندلیشون رو میدیم به کساییکه بلیط ندارند !!! خب نمیتونم بگم قیافه من اون لحظه چه شکلی بود . البته قیافه خواهرزاده ام که یک هفته پیش بلیط رو تهیه کرده بود و دو ساعت قبل نمایش تو صف ایستاده بود تا اونو اوکی کنه دیدنی تر بود . هیچی رفتیم مثل این بی خانمان ها یه بالش گذاشتن زیرمون و نشستیم صاف تو فک بازیگران نمایش . تأتر بدی نبود . مضمون اونو دوست داشتم هرچند میتونست بهتر و بیشتر ساخته و پرداخته اش کنه . بازی خانم " آیدا کیخانی " فوق العاده بود . تمام طول نمایش از کمردرد و گردن درد بیچاره شدم . کم مونده بود روی زمین دراز بکشم . من نمیدونم این چه قانونیه که بایستی تو صف ، ۶۰۰۰ تومان پول بلیط بدی بعد سر موقع برسی بلیطت رو بفروشن به کسی که تازه همون موقع رسیده . دو سره بار کردن تأتر شهری ها هم حکایتیه ها . خدا کنه با عوامل نمایش قسمت کنن اما مطمئنم چنین اتفاقی نمی افته . دیگه اینکه نمیدونم چرا همیچین نمایش هایی باید تو این سالن مزخرف اجرا شه . تا دو سه سال پیش که صندلی هم نداشت باید مینشستی رو سکو !!! من آخرین تأتری که تو این سالن دیدم "فنز" بود . تأتری که رکورد شکوند تو جذب تماشاگر. بعد همچین تأتری رو تو همچین سالن کوچک و محدود از نظر امکانات اجرا میکنند . فکر کنم توش ۳۰ نفر هم جا نشوند . خلاصه که ماجرایی بود این تأتر رفتن ما . هنوز هم دارم از این بی سلیقگی مسئولین و دوبله خوریشون حرص میخورم . کــــــــــمــــک !

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:6  توسط گلستانه  | 



جری مدیر یک رستوران است.
او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد: ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند چرا؟ برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟
جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم. می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.
من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“ جری گفت ” همینطور است“ ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“
چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد ؟؟؟
صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد آنها چه می خواستند؟ پول !
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.
من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.
هنگامی که از او پرسیدم که چطور است پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“ من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت. جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“ ”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“ پرسیدم : ”نترسیده بودی ؟ “
جری ادامه داد : ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم. من از چشمان آنها می خواندم : این مرد مردنی است.می دانستم که باید کاری کنم. پرسیدم : ”چکار کردی“
جری گفت : ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“ من پاسخ دادم :  ”بله“ دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند. یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم : ” گلوله“ درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها. به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط گلستانه  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo