X
تبلیغات
گلستانه

سال 92 هم گذشت. همه چی میگذرد. ما بزرگ تر میشیم و قوی تر. از بس که اینجا از عید هیچ خبری نیست ناامیدانه صفحه وبلاگم رو باز کردم تا شاید کسی مرا یادش باشد و عید را با من سهیم شود.اما این مدت هر چه چک کردم کامنتی نبود تا امروز و الان ! مسافر با معرفت که در روزهای سختی که این مدت داشتم همیشه جویای حالم بود ،آمد و برایم پیغام گذاشت. ممنونم. میدونم خودت هم روزهای خوبی نداشتی در این یکی دو ماه آخر سال ولی با تمام وجود ازت سپاسگزارم که در کشاکش گرفتاریهایت باز به یادم بودی. 

برای تمام دوستان وبلاگی و تمام مردمان دنیا آرزوی خوشبختی ، سلامتی ، شادی ، پولداری و خلاصه هر آنچه که آرامش را مهمان دلتان میکند، دارم. 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت


+ نگاشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 10:57  توسط گلستانه  | 



هی هی هی چند وقته اینجا نیومدم. اگه بگم همش به خاطر این آی پد خان هست دروغ گفتم. دوباره رفتم تو لاک تنهایی. تو لاک فکر کردن و تصمیم گرفتن.فکر فکر فکر. نمیدونم آخرش چی میشه ؟ ایکاش آخر همه فکرها از اولش معلوم بود. خدایا کمکم کن درست تصمیم بگیرم. در حال تجربه روزهای سختی ام. اما میدونم که میتونم. باید که بتونم.برام دعا کنید.



+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 8:38  توسط گلستانه  | 



امشب منم و دو چمدون قرمز و  هفده هجده ساعت پرواز و یه عالمه شوق و ذوق برای دیدن خانواده و دوستان عزیزدل.

من دازم میام وای وای من دارم میام 

+ نگاشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 4:29  توسط گلستانه  | 



پیش از نوشت : اگر میخواهید فیلم "برف روی کاجها" را ببینید، این نوشته ممکن است خط سیر داستان را برای شما فاش سازد.

به پیشنهاد یک دوست وبلاگ نویس ، دیشب فیلم "برف روی کاجها" را دیدم. از همان هنگام که چهره آرام و ساده "مهناز افشار" را در زیر برف بر روی پوستر فیلم دیدم ، متنظر بودم فیلمی غمگین و سراسر ناراحت کننده را شاهد باشم. چون این روزها فیلم های خوش ساخت اغلب بسیار تلخند. این حس وقتی شدت گرفت که ابتدای فیلم توصیه میشد که افراد زیر 15 سال آن را نبینند.استرس داشتم. یاد فیلم " من یک مادر هستم" افتادم که چند روز درگیرش بودم. شب اول بسیار بد و پریشان خوابیدم. این روزها انگار زیاد درگیر فیلم ها میشوم.

آغاز فیلم با نوای پیانوست. آرام ، سرد اما با ضرباهنگ های ترسناک. ضرباهنگی که به من موزیک فیلم های جنایی را یادآوری میکرد دیگر مطئن شدم که قرار است شاهد غمی بزرگ و جنایتی تلخ در پی آن باشم. با قلبی پر استرس به تماشای فیلم نشستم. که در انتهای فیلم فهمیدم که این ضرباهنگ فقط یک هشدار است و بس.

فیلم آرام و با وقار مثل هنرپیشه اصلی آن که یک زن است راه خودش را در دلت پیدا میکند. همه چیز سیاه و سفید است که هم گویای سردی حاکم بر روابط انسانها باشد و هم آرامش صرفا بیرونی زن را به تماشا بگذارد. همه چیز به نوبت و در وقت خود روی می دهد. شخصیت ها بسیار باورپذیرند که نشان از پرداختگی خوب آنان توسط کارگردان و البته چیره دست بودن هنرپیشه ها در اجرای آن دارد.

قصه فیلم ، خیانت است. چیزی که انگار این روزها بازارش داغ است. اما این بار شخصیت فیلم صرفا یک زن مظلوم و ستم دیده نیست. کسی است که خود نیز در خیانت شوهرش بی تقصیر نبوده است. زن فیلم به ظاهر آرام ، برخلاف سن و سال جوانش بیش از اندازه ساده پوش و خارج از مد و البته صبور و بی گلایه است.با آنکه جوان است اما پیرچشمی دارد با آن که جوان است اما شنلی به سبک مادربزرگ ها بر روی شانه اش می اندازد. ژاکتی تیره ، لباسی گشاد و حتی پیاده روی ای به سبک خانم های مسن دارد. پیرتر از سنش! باما رعکس، شوهر سپید مویش مثل جوانهای خوش تیپ است اما باوقار. در فروشگاه که برای خرید می رود برایش مهم است چه شامپویی به سرش بزند، ژاکت روشنی بر دوشش است که آستیهای آنرا به دور گردنش گره زده مثل جوانها. 

زن چندین شاگرد خصوصی دارد. پیانو تدریس میکند و با این که شوهرش هیچ مخالفتی با بیرون رفتن او ندارد اما از صبح تا شب خودش را زندانی خانه کرده است. تا جایی که به دوستش می گوید : من که از صبح تا شب خانه ام اگر یه پیاده روی هم نروم که دق میکنم. این را به دوستی میگوید که شوهرش شکاک است. اما همین دوست تمام فعالیت هایش بیرون از خانه است. کار میکند ، کلاس بازیگری می رود و به خاطر همین اخلاق شوهرش از او جدا شده است. و این یعنی گاه فراتر از دیگران این ما هستیم که خود را و روحمان را محصور میکنیم در قاب خالی یک خانه و به قول سهراب سپهری " زندگی را لب طاقچه عادت از یاد می بریم."

یکی از شاگردان زن چند روزی است که سر کلاس نیامده. نگرانش میشود و وقتی با دوست پسرش تماس میگیرد پی به رابطه عاشقانه شوهرش با همین شاگرد میبرد. از آنجا که ساکت است و صبور ، جیغ نمی زند ، شلوغ نمی کند ، چیزی را نمی شکند . مثل برف !

از اینجا به بعد ، برخلاف داستانهای مشابه ، شاهد تولد او هستیم تا شکستنش. زنی که آنقدر آرام با این قضیه برخورد میکند که همه خیال میکنند برایش اصلا مهم نیست. همه خیال میکنند که چه راحت پذیرفت.اما هیچ کس نمیداند که در پس این آرامش بیرونی هیاهویی نهفته است. تنها زمانی این هیاهو به چشم بیننده می آید که برخلاف چیزی که ازش انتظار می رود در پایان فیلم پله ها را به سرعت طی می کند و پایین می آید. وقتی در سکانس آخر فیلم در کنسرت، آقایی که در صندلی جلوییش نشسته برمیگردد و از او درخواست میکند که پایش را به صندلی نکوبد. این را به کسی می گوید که دوربین چند لحظه قبل از آن ، کلوز آپی از چهره آرام و البته غرق در فکر او را به تصویر کشیده بود. با نوای سالار عقیلی که میخواند : ای روز برآ که ذره ها رفص کنند.

زن قصه ما بزرگ شد. دانست که تارهای جلوی موهایش سفید شده است. دانست که هرچند دیر شده اما باید رانندگی یاد بگیرد. دانست آرایش کند و لاک بزند. دانست هیجان داشته باشد. دکور خانه را عوض کند. خودش به گلها برسد.و سر آخر دوباره عاشق شود. عاشق زنده بودن. عاشق زندگی .عاشقی دست و پا گم کرده.

خیانت هیچ گاه برایم توجیه پذیر نبوده. اما به تازگی فهمیده ام جدا از انسان های بیماری که هر بار سفره هوا و هوس شان بر می دارند و فیلشان را به هندوستانی جدید می برند اما گاه افرادی هستند که خیانت همسرانشان در یک پروسه طولانی مدت اتفاق افتاده است. یعنی مثل دومینو چیزهایی در کنار هم قرار گرفته که سر آخر به خیانت پایان گرفته. نمیگویم کسی که قلبش حالا با کس دیگری شریک شده کار درستی کرده حتی در جایگاهی نیستم که بخواهم قضاوت کنم اما میخواهم بگویم خیلی وقتها ما هم بی سهم نیستیم . به قول دوست روانشناسم هر رابطه ای نیاز به تازگی و طراوت دارد. حتی اگر هزارسال با یک نفر زندگی کنیم باید که یه روزهایی تلنگری به او بزنیم. چیزهایی که حتی اوایل ارتباطمان به او گوشزد میکردیم دوباره از او بخواهیم.در عین حال هوشیار باشیم و هیچ گاه صد در صد به کسی اعتماد نکنیم. هوشیار باشیم که همه انسان ها قابلیت لغزش دارند اما در عین حال به طرز وسواس گونه آنها را کنترل نکنیم. گاه بعضی روزها مرز بین این دو چون مو باریک میشود. میدانم سخت است. این را الان میدانم که درگیر یک رابطه جدی ام. اما می دانم که نباید دست از تلاش بردارم. نباید آنقدر خودم را درگیر شغلم ، تحصیلم و حتی فرزندم کنم که یادم برود شریک قلبم را. زندگی عاطفی که بین خود ساخته ایم را فراموش نکنیم. اگر حس میکنیم دچار روزمرگی شدیم ، خسته ایم ، بی انگیزه ایم و ... شجاع باشیم ، حال خودمان را ببینیم و به فکر چاره بیوفتیم . با آدمهای آگاه مشورت کنیم ، کمک بگیریم و نگذاریم روزی برسد که  به قول زن قصه فیلم همه بدانند که شریک زندگی ما در حال خیانت است غیر از خود ما!


هر ذره که در هوا و در هامون است

نیکو نگرش ، که همچو ما مفتون است

هر ذره اگر خوش است ، اگر محزون است

سرگشته خورشید خوش بی چون است



+ نگاشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 7:52  توسط گلستانه  | 



خب ما از سیدنی برگشتیم و بسیار از کنسرت لذت بردیم. میتونم بگم بهترین کنسرتی بود که تا الان از ایرانی ها دیده بودم. بسیار منظم و شیک. ما ساعت پنج و نیم تو سالن بودیم قرار بود ساعت 7 کنسرت شروع بشه . اما این دفعه که برگزارکنندگان حاضر بودند مردم عزیز خوش قولمون تا ساعت 7:30 یکی یکی تازه تشریف آوردن ! چراغهای سالن خاموش شد. گروه موزیک اومدن روی سن. و صدای فلوت در همه جا طنین انداخت. آهنگ شروع کنسرت " آدم خیلی حقیره ، بازیچه تقدیره " بود. که بسیار زیبا توسط خانم گو*گوش اجرا شد. یه لباس مشکی گیپور بلند پوشیده بودن و بسیار موقر و زیبا اجرا کردن. تا وارد شدن من گریه ام گرفت. واقعا دلم میخواست همه بودن و تو این کنسرت شرکت میکردن. به همه اعضای خانواده ام زنگ زدم و لحظاتی از کنسرت رو با هم شریک بودیم. خیلی از آهنگ های خاطره انگیز رو خوند. مثل "غریب آشنا" "تو یه دیوار سنگی " "با تو من بهارم بی تو شوره زارم". بادیگاردهای خیلی خوبی داشت که اجازه نمیدادن مردم بریزن جلو و شلوغ بازی در بیارن. هرچند که تا جلوی سن هم صندلی بود و البته به قیمت 700 دلار !!! به دوست پسر جان میگم دیگه خیلی آدم باید تو کف گو*گوش باشه که 700 دلار بده. بعد میگه خب ما هم تقریبا همین قدر دادیم . پول هواپیما و هتل رو اگه حساب کنی بیشتر از اینها میشه !!! خب قیافه من دیدنی بود بعد از این کشف شگرف !

 بعد از تموم شدن هر آهنگ تا شروع آهنگ بعدی یه لطیفه میگفتن. خیلی زیبا و ساده. هرچند که بعدا بعضی ها ایراد گرفتن و گفتن جوک هاش بی مزه بود و اینا. بالاخره همیشه باید از یه چیزی ایراد بگیریم دیگه !

گروه موزیکش خیلی هماهنگ و خوب بود. تو خیلی کنسرتها دیده بودم که نمیدونن آهنگ بعدی رو چی بزنن ولی در مورد گو*گوش اصلا اینطوری نبود. جالب این بود که مردم هم هی آهنگ های درخواستیشون رو اعلام نمی کردن . فکر کنن فهمیده بودن از بی برنامه آهنگ خوندن خبری نیست. رهبر گروهش آقای بابک امینی بود که البته من نمیشناسمشون ولی کارشون خوب بود. فلوت زنشون همون آقاییه که این سالها همش تو گروهش بود.همون آقای مو فرفری . اسمش چا*وز بود. و واقعا هنرمندانه نواختن. کلا گو*گوش دو بار در کنسرت لباسش رو عوض کرد. یه بار وسطهاش آنتراکت داد و به یه بلوز نقره ای و شلوار سفید برگشت. در آخر کنسرت هم از سقف بادکنک های سفیدی که ازمون به خاطر کنسرت تشکر کرده بودن به زمین می ریخت. آخرین آهنگ رو یادم نیست چی بود. ولی یادمه که خداحافظی نکرد و خیلی آروم سالن رو ترک کرد.

من خیلی از کنسرتش لذت بردم. باکلاس و هماهنگ و با برنامه. 

یه ماه دیگه می ریم کنسرت نامجو و بعدش هم ابی و شادمهر. این یکی دو ماه کنسرت دانمان پر خواهد گردید. جای همه تون خالی خالی خالی .


+ نگاشته شده در  جمعه دهم آبان 1392ساعت 11:36  توسط گلستانه  | 



- این آی پد حسابی منو تنبل کرده. اینقدر ناراحتم که نمیتونم باهاش کامنت بذارم. دوست جون ها من وبلاگهاتون رو تقریبا هر روز چک میکنم ولی نمیتونم کامنت بذارم. یه وقت فکر نکنید بی معرفت شدم ها. 

- دوست پسر جان یک هفته رفته مسافرت و ما در ایام ملکوتی هجرت به سر می بریم.این روزها خیلی خوشحاله چون ویزای دائمش اومده و تا یک ماه دیگه هم از تز دکتراش دفاع میکنه . هفته پیش هم برایش یک تولد جانانه گرفتیم و دیگه حسابی این روزها سر در ابرهاست :)))

- این آخر هفته میریم سیدنی. جمعه میریم و یکشنبه برمیگردیم. آخه خانم گو*گوش خیلی دلش برامون تنگ شده. دیگه زنگ زد گفت کنسرت دارم پاشید 120 دلار ناقابل به علاوه پول هتل و هواپیما بدین بیایین یه تُک پا بنده رو ببینید و برید :)))

- گرونترین بلیط کنسرت 700 دلار !!! بود. نمیدونم دیگه خیلی باید تو کف ایشون باشی اینقدر پول بدی. جالب اینه که از وقتی که لینک رزرو رو باز گذاشتن ظرف نیم ساعت جاها پر شد. حتی همین 700 دلاری ها. من که مطمئنم کار این دلال هاست. همه رو یه جا میخرند بعد یه عالمه گرونتر میفروشن به مردم. بالاخره خون آریایی در رگ هامونه دیگه . نه ؟!

- میگن کنسرتش از بقیه کنسرت های ایرانی ها باکلاس تره. من که اینجا چند تا کنسرت رفتم و فقط از ابی خوشم اومد. اندی خودش خیلی آقا بود ولی جای بسیار بدی رو براش گرفته بودن. عزیزان قایقی هم که نذاشتن ببینیم چی شد. بعد رفتیم کنسرت معین. اصلا خوشم نیومد. خودش که حال و حوصله خوندن نداشت. خیلی هم مست بود. اصلا با رغبت نخوند. دیگه کنسرت کامران و هومن رفتیم که اونم مثل اندی بود. ولی میگن گوگوش از این شلوغ بازی و بی کلاس بازی ها نمیذاره ملت در بیارن. حالا ببینیم چطور پیش میره میام براتون تعریف میکنم.

- خب این بود انشای من :)

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 13:49  توسط گلستانه  | 



دو سال گذشت. از روزی که چمدان به دست گرفتم و ساکن کشوری دیگر شدم. در این دو سال تنها چیزهایی که آسان و راحت به دست آمد هوای پاک ، خیابانهای بدون ترافیک ، آزادی و امنیت بود. بقیه اش را جان کندم و بدست آوردم. شغل خوب ، استقلال، اعتماد به نفس و آشنایی با یک فرهنگ دیگر. وقتی تصمیم میگیری مهاجرت کنی هزار اما و اگر در ذهنت هست . اگر موفق نشوم چه ؟ اگر دلتنگ شوم چه ؟ اگر کم بیاورم چه ؟ دوری از جایی که متولد شدی ، بیش از سی سال از زندگیت را در آن گذراندی ، در آن با خوب ترین انسانها دوست شدی ، دانش آموختی ، تجربه کسب کردی و ... سخت است . دل کندن سخت است. وقتی می آیی آغوش گرمشان را نداری ، دیگر نمیشود وقت و بی وقت بروی خانه ی یک دوست با هم چای بنوشین و درددل کنی و سبک و آرام برگردی. دیگر نمی شود وقت و بی وقت اعضای خانواده ات را در آغوش بگیری و ببوسی، دیگر نمیشود گاه و بی گاه به رستوران موردعلاقه ات بروی و دلی از عزا در بیاری ، دیگر نمی شود شب و نصفه شب بروی بام تهران و قدم بزنی ، بروی دربند لواشک و آلوچه بخوری ، بروی فرحزاد کباب و دیزی بخوری. دیگر نمیشود بروی بازار تجریش یک دل سیر بگردی و ... هزار کار دیگر که عمری به انجامش خو کرده ای در کشورت. جایی که متولد شدی و بیش از سی سال از زندگیت را در آن گذراندی. 

مهاجر که شدی در چمدانت باید صبر بگذاری برای تاب آوردن دوری از خانواده ، خاطرات کودکی و جوانی ، دوستان ناب چند ساله ، عادت ها و تفریحات . باید پشتکار بگذاری برای خسته نشدن از یادگیری زبانی جدید، فرهنگی تازه ، ایجاد عادت های جدید. باید ایمان بگذاری برای یقین داشتن به توانایی های خودت ، استعدادهایت و این که فرشته نگهبانت با توست تا پایت به سنگ برخورد نکند. باید انعطاف بگذاری برای شروع یک تغییر بزرگ ، شروع یک زندگی جدید، برای رویارو شدن با محیط و آدمهایی که نمی شناسی و تازه میخواهی تجربه شان کنی .باید شجاعت بگذاری برای نترسیدن و پیش رفتن. برای کم نیاوردن و ایستادن پای انتخابت.

روزهایی هست که دلتنگ میشوی ، بغض میکنی و از خود می پرسی آیا تصمیمت درست بود؟ اما روزهایی هم هست که لبخند رضایت بر لبانت نقش می بندد، به خودت می بالی که چنین تصمیمی گرفتی و به انجامش رساندی در این دو سال تعداد این روزها بیشتر بود.

نترس و پیش رو. یادت نرود که شجاعی . یادت نرود که به کم قانع نشدی و رهسپار دیار دیگری شدی برای زندگی بهتر. یادت نرود که توانایی. یادت نرود که هنوز راه درازی در پیش داری. راهی به درازای زندگیت. یادت نرود که تا زنده ای باید تغییر کنی و رشد کنی و پیش روی که به قول فروغ :


من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ، ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد 

که پرواز را به خاطر بسپارم

+ نگاشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 13:44  توسط گلستانه  | 



- خوب است که بعد از یک هفته کار کردن در سایت آنقدر دلت برای خانه ات و متعلقاتش تنگ میشود که تا به آن می رسی انگار در بهشت برین قدم گذاشتی

- خوب است بعد از یک هفته خوردن غذاهای خارجی حالا همان یک تکه مرغ کوچک دو روز پیش در یخچال برای تو طعم غذای بهشتی را می دهد

- خوب است که موهایت را می آرایی ، آرایش میکنی ، عطر خاطره انگیز خودت و دوست پسر جان را می زنی ، لباس زیبا میپوشی و می روی دنبالش . باهم در کنار رودخانه قدم می زنید و او هزار بار یادآور میشود که تو چقدر زیبایی و تو هی کیف میکنی و عکس میگیری و خود را به یک شام در رستوران ایرانی دعوت میکنید. بدون برنامه ریزی بدون فکر قبلی قرمه سبزی مبسوطی به بدن می زنید.

- خوب است که هوا کم کم دارد گرم میشود ، میتوانی هر لباسی که میخواهی بپوشی و نگران سرمای بیرون نباشی

- خوب است که بعد از یک هفته در بر بیابان بودن و کم دسترس بودن به همه چیز ساعتها با خانواده ات پای تلفن و اسکایپ گپ می زنی و از مهرشان سیراب میشوی

- خوب است که خواهر و برادرانی داری چون جان که میدانی نفس همه تان به همدیگر بسته است

- خوب است که دوستانی داری که نبودنت را نگران میشوند و احوالپرست میشوند در این یک هفته ای که نبودی

- خوب است که امروز از کار خبری نیست. ساعت 8 پا شدی با نوازش های او. صبحانه ای که آماده کرده را خورده ای. برایش ناهار پخته ای . راهی دانشگاهش کرده ای. پای کامپیوتر نشسته ای . عکسهای خیلی وقت پیش را میخوای در فیس بوک آپلود کنی . وبلاگت را به روز کنی ، به دوستان وبلاگیت سر بزنی و اصلا امروز برای خودت هستی. در آرامش کامل و بدون خستگی !

- خوب است که خواننده ی جدیدی برایت کامنت میگذارد که در وبلاگت بوی علف تازه می آید ، از ناامیدی و غر خبری نیست ، حیف که کمتر مینویسی ! و تو خوشحال میشوی و انگیزی میگیری و مینویسی .

- خوب است که دوستان وبلاگیت که مدتی بود به خاطر مادر شدن فرصت نوشتن نداشتند حالا دوباره وبلاگشان رونق گرفته و تو لذت میبری.

- خوب است که آن شش ماه گذشت. آن شش ماهی که شاید یک روز ازش نوشتی.

- خوب است . همه چیز خوب است . خدا را شکر ! آرزویم این است که برای همه ، همه چیز خوب باشد در این لحظه ، در این آن ! آمین !



+ نگاشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 5:34  توسط گلستانه  | 



ساعات پایانی یک آخر هفته خوب رو به پایان است . روی تخت لم داده ام و مشغول بازی با آیپدم هستم. کادوی تولد دوست داشتنی از دوست پسر جان. پنجره باز است و نسیم ملایم شبانه مهمان اتاق میشود. شعر سهراب در گوشم طنین انداز میشود.به یاد دختر نوجوان هفده سال پیش میوفتم که امتخانات خرداد ماهش را داده است . در اتاق مشغول خواندن کتاب است .یار غار مهربان بی زبانش. پنجره باز است و نسیم ملایم شبانه مهمان اتاق میشود.شعر سهراب در گوشش طنین انداز میشود...

به یاد دختر دانشجوی دوازده سال پیش میوفتم . در اتاق مشغول خواندن برای امتحان فردایش است. امتحانات پایان ترم خرداد ماه.موزیک ملایم امیر آرام در حال پخش است : اگه روزی تو نباشی ، بین ما راهی نباشه نمیدونم کی میتونه که برام مثل تو باشه ... پنجره باز است و نسیم ملایم شبانه مهمان اتاق میشود.شعر سهراب در گوشش طنین انداز میشود.

و اینک اینجا خانمی است که به تازگی سی و سه ساله شده. روی تختش لم داده و مشغول آیپدش هست. کادوی تولد دوست داشتنی از دوست پسرجانش. پنجره باز است و نسیم ملایم شبانه مهمان اتاقش میشود. آهنگ امیرآرام در حال پخش است و در حالی که در هیچ جای دنیا اکنون سومین ماه بهار را از سر نمیگذراند ، حتی در این نیمکره جنوبی که امروز تازه اولین روز بهارش است ، او می پندارد که خرداد ماه است . امتحانهایش را داده است . آرام است  و مثل آن سالها این شعر سهراب در گوشش طنین انداز میشود :


شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد.

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می اید 

 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست 

صبح خواهد شد 

و به این کاسه آب 

 آسمان هجرت خواهد کرد 



+ نگاشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 17:2  توسط گلستانه  | 



پریروز وقتی داشتم تلفنی با خواهرم صحبت میکردم متوجه شدم آقای دوست پسر مشغول دیدن یه ویدئو کلیپی در مورد ان تخا بات هست. خانمی داشت با داد و هوار و گریه میگفت که خیلی جامعه بدی داریم و من لیسانس هستم و کار ندارم و چه و چه و چه . بعد از تمام شدن تلفنم از آقای دوست پسر پرسیدم جریان چیه ؟ گفت یه کلیپی شیر شده در فیس بوک که مربوط به یه گزارش نظرسنجی خیابانی است که در هنگام دور دوم ریاست ج م هوری خات می تهیه شده و از مردم نظرشون رو نسبت به ر یی س جم هور آینده میپرسه. گفت خیلی غمگین و بد بوده. اون موقع اینجوری بوده ببین الان چیه ؟ اصلا معلوم نیست سر این خانومه چی اومده ؟ گفت : میخوای ببینیش ؟ گفتم نه ! راستش از صدای خانومه هیچ خوشم نیومد خیلی هوار میکشید موقع حرف زدن. ته دلم هیچ واقعا هیچ علاقه ای به دیدن این ویدئو تلخ نداشتم. و اما امروز دوباره آقای دوست پسر کلیپ کامل این گزارش رو تو یوتیوب پیدا کرد و گذاشت. من همین طور که مشغول انجام کاری بودم و فقط صدای این خانم رو میشنیدم. برگشتم به آقای دوست پسر گفتم این دختره یه جوری صحبت میکنه که انگار سر صحنه تاتره. مطمئنم ساختگیه ! یه موزیک ملایم هم روی صداش بود !!!! بعدش هم با یه خانم پیر مصاحبه کردن که از زندگی سیاسی حضرت علی و دستگیری از نیازمندان توسط ایشون و غیره سخن میگفت. دوست پسر جواب ما رو نداد. یعنی مطمئنم پیش خودش فکر کرد توروخدا اینو نیگا . عوض اینکه دلش برای مملکت و این دختره بسوزه چه چیزهایی میگه. من حتی پیش خودم گفتم چه طور شد که اینا اجازه دادن یکی بیاد تو مصاحبه اینطوری هرچی از دهنش میاد به دولت بگه و اینا به روی خودشون نیارن !!! خلاصه یه ساعت بعد رفتم تو فیس بوک و دیدم صفحه "ستاد مبارزه با چ ر ن دیات " که واقعا خدا از ما گردانندگانش رو نگیره این کلیپ رو شیر کرده و کاملا توضیح داده که این ویدئو در زمان دور دوم ا ن ت خ ابات خاتمی توسط رقیب ایشون آقای ت و ک لی تهیه شده و هدفش هم نشون دادن دلزدگی جوانان از دوم خ ر داد و دولت آن زمان بوده. و الان یه عده ای قسمت ت و کلی جانش رو حذف کردن و فقط این ویدئو رو منتشر کردن. وقتی اینو دیدم واقعا به هوش خودم ایمان آوردم. فهمیدم این تاتر رفتن ها و آگاهی از مقوله ای به نام فن بیان چقدر به من کمک کرد که اینجور شیادی ها رو درک کنم. خیلی کارها هست که تو زندگی انجام میدیم ، خیلی جاها هست که میریم اما یادمون باشه تقریبا اکثر اینها یه اندوخته است برامون که قراره روزی ازش استفاده کنیم. شاید بعضی چیزها بهشون نیاد که قراره اندوخته باشند ولی از اونجا که هیچ هیچ هیچ چیز در این جهان تصادفی نیست مطمئن باشید اگر دارید از چیزی استفاده میکنید ، کلاسی میرید ، چیزی یاد میگیرید و ... شما روزی بالاخره از این چیز استفاده میکنید. شاید یک استفاده کوچک اما مفید مثل همین امروز که اجازه ندید کسی با شعور و آگاهی تان در لباس مبدل احساسی بازی کند و به قول نوشته ای که برروی این کلپ نقش بسته بود : نگذارید با یک فیلم ساختگی ، فیلمتان کنند !

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 17:26  توسط گلستانه  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo