آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها
...
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها
...
بابا عجب دوره زمونه ای شده ها. مردم اختیار خودشون رو هم ندارن. بابا اصن شاید یکی دلش بخواد بره بمیره به این داروغه چی شهر چه ربطی داره ؟ دهه ؟
آقا ما امروز اومدیم از خیابون رد شیم چراغ عابر قرمز بود . ما هم این دکمه رو زدیم که سبز شه. نشد ! منم دیدم اهه اینطوریه ؟ مثل بچه آدم اول به راست نگاه کردم بعد به چپ بعد هم صاف رفتم وسط خیابون. با خونسردی کامل و همچین فاتحانه رد شدم. البته بماند که توی دلم گفتم که باز دستورات مربی یوگات رو فراموش کردی که آروم و صبور باش ؟!!! حالا مگه یه چراغ چقدر طول میکشید ؟ خلاصه در همین افکار بودم که دیدم یکی گفت ببخشید خانوم برگشتم دیدم آقا پلیسه . این آقا پلیس با اون آقا پلیس میدون ونک اشتباه نگیرید هااا. مدیونید ! خلاصه گفتم بله گفت داشتی از خیابون رد میشدی دیدی چراغ قرمزه ؟ گفتم آره گفت دیدی هیچ کس حرکت نکرد گفتم آره گفت پس چرا رد شدی ؟ میخواستم بگم خب دلم میخواست اصلا به تو چه ؟ یهو یادم افتاد در بلاد مترقی میباشم کوتاه اومدم و گفتم ببخشید. بعد میگه برای امروز فقط همین یه بار این کار رو کردی ؟ میخواستم بگم آخه کدوم خنگی پیدا میشه بگه نههههه ! من هر روز همین کارمه
گفتم آره همین یه بار بود . اونم نه گذاشت نه برداشت بنده رو ۴۰ دلااااااااار جریمه کرد. یعنی چشمام قد نعلبکی شده بود. آی سوختم ! ای سوختم ! بابا من نمیدونم اینا دیگه چرا اینقدر جون مردم براشون مهمه. نه به ایران نه به اینجا. کلی هم بهم تذکر و اموزش داد . حالا الان دلم اصلا نمیخواد این ۴۰ دلار رو بده. باید کی رو ببینم ؟ بابا زور داره به خدا. دوستم یه بار بهم گفته بود جریمه میکنن ها من باورم نشد. اصلا میدونید چیه ؟ هیچ کی آقا پلیسه میدون ونک نمیشه . مگه نه ؟!
کودک فقط همان لحظه که از بطن مادر بیرون می آید بی قرار است چون محیط جدید برایش بیگانه است ولی همین که چند دقیقه گذشت چیزی به نام "عادت" در او شکل میگیرد و همین باعث میشود که به دنیای جدید خو بگیرد. تا به حال به عادت فکر کرده اید ؟ به این که چه ساده به بعضی چیزها خوب یا بد خو کرده ایم بدون اینکه خودمان خبر داشته باشیم ؟ عادت میکنیم که به خودمان توجه نکنیم ، عادت میکنیم که چاق باشیم ، عادت میکنیم که غمگین و افسرده باشیم . عادت میکنیم بد لباس و شلخته باشیم ، بدقول باشیم و ... روزهای اول که چاق و غمگین و بی تکاپو و بدقول و بی نظم و ... هستیم همه اینها به چشممان می آید اما همین که تسلیم شویم به آنها عادت میکنیم . به این که منفی فکر کنیم به این که بی حوصله و خسته باشیم به این که غر بزنیم و همه اینها میشود زندگی مان. یک روز چشم باز میکنیم و می بینیم آدم یک سال پیش نیستیم . به دردهایمان ، با کاستی هایمان با عیب هایمان ساخته ایم و کنار آمدیم و آن روز زمانی است که میفهمیم مدت هاست راکد و بی تغییر مانده ایم .
دوستی را میشناسم که به تازگی از شوهرش جدا شده است. میتوانست مثل تمام انسانهای مشابه خود زانوی غم بغل گیرد و افسرده گردد اما نشد. کوتاه نیامد ، تسلیم نشد و شروع کرد به گشودن دری جدید به سوی زندگی اش. میدانید تغییر درد دارد ، تغییر مرد میخواهد . آن روز که تصمیم میگیری عوض شوی حتما قبلش یک دل سیر گریه کردی حتما بارها دچار تردید شدی حتما ناامید شدی اما تعداد کمی هستند که علیرغم تمام حسهای ضد و نقیضشان بازهم تصمیم میگیرند پارو بزنند و جلو روند . بله ! تعداد کمی میشوند همین دوست من. که تمام ترسها ، ناامیدیها ، احساس شکست ها را میگذارند در جیبشان و جلو میروند. ورزش میکنند ، مطالعه میکنند به مشاوره روی میاورند و سخت ، بله ! سخت تلاش میکنند تا از جایی که هستند حتی شده یک قدم جلوتر روند. با عرف جامعه پیش نمیروند که کسی که جدا شد شکست سختی خورده ، ماهها طول میکشد تا خوب شود . باید ماهها گریه کنی بعد افسرده شوی بعد پرخاشگر شوی بعد اطرافیانت را آزار دهی بعد نسبت به همه بی اعتماد شوی و آخر سر هم حتما گند بزنی به باقی زندگی خودت و دیگران. آدمهای موفق تمام این فکرها به سرشان می آید اما کوتاه نمی آیند . متفاوت عمل میکنند و میرسد روزی که پاداش تفاوتشان را میگیرند.
دوست دیگری را میشناسم که عزیزی را ازدست داد. عزیزی که الگویش بود در زندگی . غمگین شد ، دلتنگ شد حتی به قول خودش افسرده شد اما برخاست. خودش را دید و تصمیم گرفت تسلیم نشود . به سلامتیش به همسرش به خانواده اش اهمیت بدهد . کلاس موسیقی اش را ادامه داد ، به زیباسازی پوستش پرداخت و تصمیم گرفت آدمهای نیک جدیدی را ملاقات کند و به زندگیش دعوتشان کند . کوتاه نیامد . تسلیم نشد.
فکر میکنید ساده است ؟ در حالی که تمام غم دنیا مهمان دلت شده برخیزی و حرکت کنی ؟ در حالی که دلت برای عزیزت تنگ شده باز هم بگویی زندگی ادامه دارد و تلاش کنی ؟ واقعا چند نفر از ما اینگونه ایم ؟ چند نفر از ما ماههاست و شاید سالهاست که میدانیم چاقیم ، پوستمان بد است ، مشکلات روحی داریم ، همسر بدی داریم و هزار مشکل دیگر که پذیرفتیمشان و با آنها خو کرده ایم ؟ اگر همین دوست من به بدی همسرش خو کرده بود آیا دوباره فرصت این را میافت که فرد نیکوتری را در زندگی تجربه کند ؟ اگر دوست من که عزیزی را از دست داد ماهها و سالها به سوگواری ادامه میداد فرصتی میشد که همسرش را ببیند و نیازهایش را بفهمد ؟ یا او را هم از دست میداد ؟ شاید خودش را هم از دست میداد.
هر بار که به این دو نگاه میکنم دلم پر از غرور میشود . غرور از این که شاهد رشد کسانی بودم که از نزدیک ترین دوستان منند. از اینکه در زندگی ام هستند تا من بیاموزم که کوتاه نیایم ، عادت نکنم و به کم راضی نشوم که :
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
- سهراب سپهری
خب دلتون خنک شد اینقدر خودمو دعوا کردم ؟
جونم براتون بگه که تو این مدت بنده مجهز به یک عدد گواهی نامه پایه دو رانندگی در استرالیا شدم . عید هم هیییییچ خبری نبود . یعنی البته یه کم بود ها . روز اول عید که دو تا کادوی خوشگل گرفتم . یکیش رو از خدا جون یکیش رو هم از دوست پسر جون . خیلی خیلی غیرمنتظره بود جفتشون. اولی که آقای خدا مرحمت کردند عبارت بود از کاهش ساعت کاری بنده از ۹ ساعت به هفت و نیم ساعت. تا به مدیرم گفتم درجا قبول کرد. فکر کنید این از معجزات بود هااااا. من یه ماه با خودم کلنجار میرفتم که بگم یا نه چون مطمئن بودم جواب مدیرم نچ میباشد. خلاصه که تا گفتم قبول کرد و گفت که من نمیخوام تو آسیب ببینی. بله ! بــــــــــــــله !
کادوی دوست پسرجان هم یک عدد پالتوی سرخابی مکش مرگ ما میباشد که یک هفته قبلش بنده در یک پاساژ یک دل نه صد دل عاشق دلخسته اش شدم و همخونه گرامیم نذاشت بخرمش . هرچی گفتم بابا این رنگ خیلی خاصه نکنه دیگه گیر نیارم گفت نه بابا تازه الان اول فصل سرماست . نگو اینا همش نقشه دوست پسرجان با همخونه جان بوده که بنده تشریف ببرم پاساژ عاشق چیزی گردم و او نگذارد بنده همی خرم آن را ( به به ! عجب جمله بی بدیلی سرودم . ها ها ها ) برای اون دسته از خوانندگان همچین یه کم کنجکاو !!!! که میخوان بدونن بنده چی برای دوست پسر جان خریدم باید عرض کنم خدمتشون که هیچی. چون من اصلا حس عید و اینا نداشتم . اصلا هم فکرش رو نمیکردم که اون برای من کادوی بگیره. البته به عنوان تشکر به یک عدد ماااااچ آبدار و یک شام ایشان را مهمون نمودم با مخلفات کامل . دیگه بیشتر از این هم تو مسائل خصوصی ما کنجکاوی نکنید . دهه ! ![]()
مراسم تحویل سال را در یکی از دانشگاهها برگزار گردید. سیزده به در هم اصلا یادم نبود چه روزیه . خلاصه که عید خیلی زیبا و پرباری داشتم .
هفته پیش هم به یک عروسی استرالیایی - ایرانی دعوت شدم که حالا بعدا میگم براتون . بامزه بود.
الان هم که دوست پسرجان تشریف بردن ایران . بنده در فراق ایشون چون شمعی در حال آب شدنم . الان قطره آخرم مونده که گفتم تا کامل آب نشدم بیام این دو سه !!!! خط رو براتون بنویسم و برم.
اینجا ما از جمعه تعطیلیم تا سه شنبه به دلیل ایام پربرکت ایستر . دوست پسر جان هم که نیست باهم بسی حالشو ببریم در این روزها.
امشب هم یکی از کلابهای اینجا به قُرُق نیروهای خودی که همانا ایرانیان عزیز باشند در آمده و قراره به مناسبت عید که همون سه هفته پیش !!! بود جشن و پایکوبی کنن.
خب حالا ازم راضی هستین یا نه ؟ الان دختر خوبی هستم یا نه ؟ الان دوستم دارین یا نه ؟ اصلا این کمره یا فنره هان هان ؟
خسته ام . از همه چیه این دنیا خسته ام . از این که هیچ چیز انگار سرجایش نیست . از این که عید نزدیک است و من نیستم . از این که آن وری ها در حسرت اینوری هایند و این وری ها در حسرت آن وری ها. از اینکه دلتنگم . از این که دلم بوی بهار میخواهد ، از اینکه بوی سینه ری هایی که بابا میخرید در خانه مان نمی آید . از این که دیگر حرص نمیخورم برای اینکه مامان حتی در آخرین روزهای سال هم دست از خانه تکونی برنمیدارد. از این که در شرکت هیچ کس صحبت از عید نمیکند . از اینکه امروز آخرین روز کاری قبل از سال نو نبود. از اینکه اگر ایران هم بودم آرزوی حال الانم را داشتم . از اینکه انگار خدا بی تکلیف تر از ما ایرانی ها کسی را نیافریده . از اینکه هیچ وقت مردمی خوشبخت نخواهیم بود و همیشه انگار یک جای کار این خوشبختی لعنتی مان میلنگد . خسته ام . از فیس بوکی که همش خبر بد میدهد از ایران خسته ام . از همه چی خسته ام . حتی از این دیدگاه . حتی از این دلتنگی .
من امروز از همه چیز خسته ام و خوب میدانم که این پست برازنده روزهای پایانی سال نو ایرانی نیست. اما چه کنم که اینجا خانه ی دلم است ...
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه ، که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
من نمیفهمم اینا واقعا چرا اینطورین ؟
- فکر کن با صدای بلند تو محل کار فین میکنن عین خیالشون هم نیست بعد وقتی عطسه میکنن عذرخواهی میکنن از همه !!!! بابا عطسه غیرارادیه ولی فین !!!! که دیگه دست خود آدمه . خب پاشو برو تو دستشویی فین کن. کلا همشون یکی یه دونه دستمال باهاشونه توش هی فین میکنن سرکار. یعنی بعضی وقتا میخوای خفه شون کنی ها ....
- صبح که میان سرکار به هیچ کی سلام نمیدن . شاید لطف کنن مثلا به بغل دستی خودشون سلام بدن. هیچ کس هم از هیچ کس ناراحت نمیشه . یعنی اگه فکر کردین پا میشن میرن سرصبحی با رئیسشون سلام علیک میکنن و اینا سخخخخخت در اشتباهین. رئیسه واسه خودشون اونجا نشسته کارمنده هم اینجا . راحت و پاکیزه !
- توی جلسه نشسته بودیم . رئیس شماره دو داشت جلسه رو اداره میکرد. یک ربع از جلسه گذشته بود که دیدیم در باز شد و رئیس شماره یک (بالاتر از همه رئیس ها - خیلیییییی خفن یعنی !) وارد شد. بعد نگاه کرد دید همه صندلی ها پُره. همه برگشتن یه نگاه بهش کردن یهو رئیس شماره سه برگشت گفت خب بیا روی این نیمکته !!!! بشین. همه هم زدن زیر خنده . حالا نیمکته !!! چی بود ؟ یه کمد بود در گوشه اتاق!! حالا دلم میخواست ایران بود . الان همه پا میشدن از جاشون وقتی در وا میشد به احترام آقا ، بعد هم سریع میدویدن یه صندلی براشون میوردن . اینا اگه بگی اصلا به روی خودشون آوردن . رئیس شماره دو که داشت حرفاشم ادامه میداد. کلا اینجا رئیس بازی و مدیربازی اصلا نیست . این یکیشون رو دوست دارم.
- همه به اسم کوچیک همدیگر رو صدا میزنن. اسمت رو هم خیلی زود یاد میگیرن. یعنی الان همه اسم منو بلدن منم ماشالا استعداد درخشان شاید کلا سه تا اسم یادم باشه. این اسم کوچیک رو صدا زدن خیلی بامزه است بعضی وقتا. مثلا یه آقایی هست جای پدر من . روم نمیشد روزهای اول بهش بگم فقط مایک ! باور کنید هی میخواستم بگم آقا مایکی ، مایک خانی ، چیزی .... ![]()
- یعنی اگه دیدید یکی اینجا با موبایل حرف بزنه ، بره تو اینترنت سخخخت در اشتباهید. شاید کلا در طول روز یه دونه زنگ موبایل بشنوید اونم کاریه. تو اینترنت هم شاید نیم ساعت وقت ناهار برن. هشت نه ساعت نان استاپ کار میکنن. من نمیدونم چشمشون در نمیاد ؟ خسته نمیشن ؟ جالبه والا !
همین دیگه ....
آخیش ! چقدر کلفتی در خونه بعد از مدتها میچسبه ![]()
از ساعت یک بعدازظهر تا الان که یک ربع به ده شب میباشد مشغول خونه تکونی بودم. اتاق و کمد رو کامل تمیز کردم . چوب لباسی های کج شده رو با جدید ها عوض کردم . لباسهای کثیف رو شستم. لباسهای به درد نخور رو جمع کردم گذاشتم تو نایلون بدم به خیریه . لباسهایی که باید تنگ بشن رو گذاشتم ببرم بدم به خیاطی . نمیدونم حالا چی جوری به خیاطه بگم اینو تنگ کن ، اینو زیپشو عوض کن اونم بغل هاشو چرخ کاری کن؟ تو ایران همیشه این کارهامو مامانم میکرد. یه خیاط حرفه ایه مامانم . حالا قدرشو میدونم . البته اون موقع هم میدونستم هاااا ولی خب الان بیشترتر قدرشو میدونم .
دیگه جونم براتون بگه که یه جاروی حسابی هم زدم . حموم دستشویی هم حسابی تمیز کاری شد. زیورآلات رو هم مرتب کردم . کشوی لوازم آرایشم رو هم همین طور.
این وسطها یه دوتا مارمولک ریز هم کشتم جاتون خالی . پیشرفت رو که دارین که . البته بگم که خیلی کوچیک بودن ها . با اسپری کارشون ساخته است. تازه کشف کردم که از توری پنجره حموم یا دستشویی میان . از اون لا چی جوری میان خدا عالمه .
الانم که کل خونه رو جارو زدم . الان چند هفته است که همخونه ام آخر هفته خونه رو تمیز میکنه . بس که بنده ماشالا آخر هفته ها مارکوپولو تشریف دارم . خلاصه الان بیچاره داشت فیلم میدید منم هی اون وسطها هال و آشپزخونه رو داشتم جارو میزدم .
فقط مونده تی کشیدن آشپزخونه و هال که دیگه رفت برای فردا . گردن عزیزم اجازه نمیدن بیشتر از این شرمنده شون کنم . الان هم با اجازه تون رفتم یه دوش گرفتم. این تمیزکاری مدتها بود که فکرم رو مشغول کرده بود. امروز از خودم راضیم ایفتیضاح ! ![]()
چیه ؟ فکر کردین فقط خودتون این روزها مشغول خونه تکونی هستین ؟
ای اهالی باشتین ! باورم نمیشه بالاخره وقت گیر آوردم اومدم یه سر به این خونه بزنم. باور کنید این روزها همش حس میکنم سررشته زندگی از دستم خارج شده. همش در حال بدو بدو هستم. به شدت سرکار سرم شلوغه. اینا واقعا کار میکنن بیخود نیست که مملکتشون اینجوری شده. کار کردن واقعا روزها و ماههای اول سخته اینجا. از یک طرف مشکل زبان، از یه طرف زیادی کار ، از یه طرف تفاوت فرهنگها ، نرم افزارها ، دانش ها و خلاصه یه روزهایی بدجوری قات میزنی عین من میشینی سه ساعت تمام گریه میکنی. اینا رو میگم برای کسانی که میخوای در آینده مهاجرت کنن. واقعا باید صبور و مقاوم بود. همه هم این دوره رو تجربه میکنن و همه هم متفق القول هستن که چنانچه این دوره رو بگذرونی بعدش دیگه خیلی همه چی خوب میشه. پروژه من یکی از مهم ترین پروژه های شرکتمونه. بار اولشون هم هست که دارن انجامش میدن. روزی ۹ ساعت باید روش کار کنم و باورتون نمیشه که من عین ۹ ساعت رو کار میکنم . نیم ساعت هم برای ناهار بنابراین بنده ۹ ساعت و نیم سرکارم. حتی وقت نمیکنم با تلفن حرف بزنم یا ایمیلی چک کنم . صبح خیلی زود باید از خواب بیدار شم. با توجه به اینکه خونه ام هم از محل کارم دوره ساعت شش و نیم هفت شب میرسم خونه . تا شامی بپزم ، با ایران حرف بزنم و یه دوش بگیرم و بیهوش بشم به نظرتون برای چیز دیگه ای وقت میمونه ؟! بعضی وقتا فقط میام کامنتهای اینجا و فیس بوک و ایمیلهام رو سرسری چک میکنم و حتی توان جواب دادن ندارم . خلاصه این روزها حسابی سرم شلوغه. نمیدونم تا کی قراره ادامه داشته باشه اما باید هرچه زودتر بهش سروسامونی بدم. از اون طرف مساله دوست پسرم هم هست . بالاخره باید برای اون هم وقت بذارم ، بیشتر بشناسمش ، بیشتر باهاش تفریح کنم . یه وقتایی عین مارکوپولو از خونه اون به خونه خودم در سفرم . از اون طرف باید یه عالمه خرید کنم ، لباس بشورم ، غذا بپزم. دیگه خودتون ببینید حالی به آدم میمونه ؟ نه والا !
دلم بعضی وقتا پر میکشه برای اینجا ولی چه کنم که وقت نمیشه. البته زیاد اینجوری نمی مونه. چون من آدمی نیستم که بذارم زندگی ام بی برنامه و به هم ریخته پیش بره . زود زود براش یه فکری میکنم . شما همچنان انرژی های مثبتتون رو بدرقه راهم کنید که با اینکه خیلی ازتون دورم اما دلم خیلی بهتون نزدیکه . خیلی .
باقی بقایتان
جانم فدایتان
پ.ن ۱ : من از همین تریبون اعلام میکنم که یه پست درست حسابی راجع به کار و زندگی و ... بهتون بدهکارم. چشم ! گردنم هم از مو نازک تر !
پ.ن ۲ : شرمنده اون دوستان گلم هستم که با ارسال کامنت در اینجا ،جی میل و یاهو مراتب احوالپرسی و اظهار نگرانی خود را به این بنده حقیر مهاجر تازه کارمند شده ابراز داشتن که بعضا خشم ناک !!! هم بود. ایشالا تو مهاجرت های احتمالی و سرخلوتی هاتون جبران کنم !!! ![]()
به همین سرعت یک هفته گذشت از روزی که من یک کارمند استرالیایی شدم . این یک هفته بیشتر به آموزش و آشنایی با همکاران گذشت. در این یک هفته فقط برخورد گرم و مهربون و محترمانه دیدم. خبری از کلاس گذاشتن مدیران رده بالا نیست. همه در پارتیشن مینشینند و خبری از اتاقهای لوکس مدیران رده بالای ایران نیست . هیچ کدام قاب عکس رهبر کشورشان را نزدند به اتاق بلکه همه عکس خانواده شان پیش رویشان است. خبری از ریش پرپشت آقایان ، عتاب و خطابشان ، تذکرات عقیدتیشان به اینجانب نیست. همه با کمال احترام باهام برخورد کردند. هیچ کس نگفت لاک نزن ، موهات رو بکن تو ، فلان لباس رو نپوش. تنها به من یاد دادند در موقع بروز آتش سوزی چه کار کنم ، در موقع نیاز به کمکهای اولیه پیش کی برم ، در آشپزخانه چه امکاناتی مهیاست و ... . بالاترین مدیرها در جلسه معارفه ام تاکید کردند که هرچقدر دلم خواست ازشان سوال کنم ، هر چقدر نفهمیدم باز برایم توضیح میدهند و امیدوارم کردند که خیلی زود همه چیز را یاد میگیرم. همه بوی خوش میدهند ، همه تمیزند ، همه خوش تیپ و خوش لباسند و آدم کیف میکند که وقتی که از کنار هر قیافه آشنا و غیرآشنایی رد میشود با لبخند بهت سلام میدهند و صبح بخیر میگویند. کیف میکنم که موقع داخل شدن به آسانسور همه مکث میکنند که اول تو بروی تو چون خانومی. خنده ام میگیرد وقتی مدیر پروژه به من ایمیل میزند و عذرخواهی میکند که برای جلسه ی بسیار مهم پروژه - که خودم میدانم هیچ در سطح من نیست - دعوت نشده ام و اظهار میکند که چون تیمشان بسیار بزرگ است مجبور شده اند عده ای را دعوت نکنند ! همه چیز روی اصول است . بهت ایمیل می آید که فلان آسانسور خراب است و ببخشید و در اسرع وقت درست خواهد شد. بهت ایمیل می آید که قرار است در روز اول ، هفته اول ، ماه اول ، سه ماه اول و شش ماه اول چه چیزهایی در این شرکت یاد بگیری. هزار بار مدیرت ازت عذرخواهی میکند که هفته اول ممکن است برایت خسته کننده به نظر بیاید. و بسیار کیف میکنم که به عنوان یک خانم میتوانم به تیپم برسم ، لباس زیبا بپوشم و موهایم را آراسته کنم . لازم نیست با صدای آرام حرف بزنم و میتوانم هرچقدر دلم خواست بلند بخندم . اینجا هیچ سانسوری نیست.
میدانم که روزهای پرچالشی در پیش روست ولی به تواناییهای خودم و به نیروی طبیعت که مرا تا اینجا کشانده اعتماد دارم و میدانم که از عهده برخواهم آمد. دعای شما عزیزانم همراه من است.
تعطیلات اینجا هم مثل همه جای این جهان هستی خیلی زود تموم شد. یک روز مانده به کریسمس بابانوئل به دختر مهاجر این وبلاگ یه هدیه داد اونم یه شغل خوب در یه شرکت خوب . خدا رو سپاسگزارم که حواسش به من هست.
چند روز از تعطیلات رو رفتیم به یه جزیره بسیار زیبا . واقعا مثل بهشت بود . به خدا گفتم من دیگه هیچ آرزویی ندارم اگه میخوای همین الان منو بکش. ![]()
بقیه تعطیلات هم به گردش و تفریح گذشت. از پس فردا من یک کارمند استرالیایی خواهم شد. میدونم که تا همین الان هم انرژی مثبت شما دوستان خوبم رو در کنارم داشتم. امیدوارم خیلی زود بتونم با محیط کار جدید هماهنگ بشم. برام دعا کنید.
دوستتون دارم.