تبليغاتX
گلستانه

توی تاکسی نشسته بودم که به فکرم رسید . یکی از صبح های سرد سرد هفته پیش بود. داشتم به این فکر میکردم که اگه بخوام پراید بخرم اونوقت با توجه به اینکه بخاری اش خیلی دیر گرم میشه باید تا از خواب پا شدم برم ماشین رو روشن کنم تا موقع رفتن حسابی گرم شده باشه . بعد به خودم گفتم : برو بابا ! کو حال ؟! کله سحر هنوز آماده نشده برم ماشین رو روشن کنم بعد بیام بالا مراسم صبحگاهی ام که شامل انجام یوگا ، آرایش و خوردن یک لیوان آب یا خاکشیر ولرم به صورت ناشتا میباشد رو به جا بیارم؟!!! یک دفعه نمیدونم چرا ( شاید هم بدونم چرا) این جمله آرزو تو کتاب "عادت میکنیم" توی ذهنم اومد. آرزو به شیرین میگه : " از سهراب یاد گرفتم به جای مدام نگران این و آن بودن ، یک کمی هم خودم رو دوست داشته باشم." بعد نمیدونم چرا (شاید هم بدونم چرا) یاد این جمله خاله ام به مامان افتادم وقتی اومده بود عیادت مامان که برای کمردرد شدید دکتر بهش ۱۰ روز استراحت مطلق داده بود و من داشتم غر میزدم که با وجود توصیه های دکتر باز پا میشه کار میکنه و اینا که : میدونی چرا اینجوری میکنی چون خودت رو دوست نداری . آدمی که خودش رو دوست داشته باشه مواظب خودشه ، به خودش اهمیت میده و ... . مامانم هم با اطمینان کامل حرفهای خاله ام رو تصدیق کرد و گفت : آره . وقتی فکرش رو میکنم میبینم من خودم رو دوست ندارم !!!

خلاصه وقتی یاد این حرفها افتادم با خودم فکر کردم که اگر برادرم ماشین داشت و میخواست صبح به اون زودی تو زمستون پاشه بره تو ماشین سرد بشینه یا اگه قرار بود خواهرزاده های از جان عزیزترم رو باز هم صبح به اون زودی تو زمستون ببرم بیرون بدون شک و با خرسندی کامل میرفتم ماشین رو براشون گرم میکردم با توجه به روحیه خود زیاد فداکار بینی که از خودم سراغ دارم . بعد دیدم خب چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است پس من کی میخوام دست از غصه خوری برای دیگران بردارم و کمی هم به خودم بپردازم ؟ کی میخوام به جای مایه گذاشتن برای دیگران کمی فقط کمی هم برای خودم دل بسوزونم ؟ چرا باید سر ماجرای خانم برادرم اینقدر بهم فشار بیاد که موهای سرم به شدت هرچه تمامتر ریزش داشته باشه ، در عرض سه ماه سه کیلو و نیم لاغر شم (کجایی مهروش که بهم بگی باز تو لاغر شدی ؟!!!) ، عصبی و تند مزاج شم و گاهی اوقات فکر کنم دارم دیوونه میشم یا افسردگی گرفتم و حتما لازمه با یک مشاور صحبت کنم ؟ پس کی میخوام هوای این گلستانه رو داشته باشم ؟ براش وقت بگذارم ؟ براش قاقا بخرم ؟ به ناخن هاش برسم ؟ قرص های تقویتی مو و پوستش رو مرتب بخورم ؟ براش کفش و لباس بخرم ؟ و خلاصه کاری کنم که از اینکه در کالبد و روح من هست از اینکه شخصیت منه احساس رضایت و راحتی کنه ؟

فردای روزی که تصمیم های مهمی در راستای بیشتر اهمیت دادن به خودم گرفتم دیدم ساروی کیجا تو وبلاگ برنامه ریزی یه تمرین در همین مورد گذاشته . یاد پیامهای کیهانی که ازش حرف میزد و من سخت باورش دارم ، افتادم .

من خودم را دوست دارم و با رضایت کامل بهای این دوست داشتن رو میپردازم ، پس هستم .

 

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:30  توسط گلستانه  | 



- کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

- نمیدونم این روزها چرا آپ کردن اینجا اینقدر سخت شده ؟ اصلا این روزها خودمم هم سخت شدم . سخت و خشک مثل یک جنگل خزان زده .

- کتاب " عادت می کنیم " رو دارم میخونم . نثر روان "زویا پیرزاد" رو دوست دارم . وقتی تموم شد یه پست راجع به کتابش مینویسم.

- بالاخره شمس العماره هم تموم شد . سریال جالبی بود تو دسته سریالهای وطنی . نه گریه و آه داشت نه جبهه و جنگ . از اون " مغز نوازان " که خیلی بهتر بود . من نمیدونم اصولا دسته کارگردانهایی مثل سهیلی زاده از روی چه ملاک و معیاری اسم برای سریالهاشون انتخاب میکنند ؟ کجای این سریال دلنواز بود ما که نفهمیدیم . من که چند قسمتش رو بیشتر ندیدم . اما همون تعداد کافی بود تا حسابی از به سخره گرفتن شعور و احساسات مخاطب حرص بخورم . هنرپیشه سریالشون قهر کرده و رفته بعد تو سریال میکشنش که نبودش معلوم نشه . فیلنامه های ما رو داشته باش که آخر انعطاف پذیریند . هالیوودیها بیایند یاد بگیرند از ما .

- امروز تو اخبار میگفت : آلمانی ها دارند کوه مصنوعی میسازند به ارتفاع هزار متر . میخوان تو زمستون پیست اسکی اش بکنند . جالبه ها نه ؟ ما که کوه داریم و پیست اسکی مون که ... اصلا بی خیال . امروز از دنده غر زدن پا شدم ها . اصلا چند روزه که از این دنده پا میشم . شاید هم چند هفته .

- و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

 

 

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:47  توسط گلستانه  | 



آقای همکار میگه : امروز قراره خانمم بیاد اینجا اگه اومد زیاد باهاش صمیمی نشید ها . میگم : چرا ؟ میگه : آخه هی میخواد زنگ بزنه آمار منو از شماها بگیره که فلان روز که نبودم سرکار مأموریت بودم یا نه ؟ من با چشمهای گرد میگم : شوخی میکنید ؟ منو سرکار گذاشتید ؟ میگه : وا شوخی چیه ؟ خب خانمها باید شوهرشون رو همیشه چک کنند دیگه . من یه روز موبایلم رو خونه جا گذاشتم خانمم شماره رئیسم و بقیه همکارهامو از توش برداشته و گاهی بهشون زنگ میزنه آمار منو میگیره . درستش هم همینه یه زن خوب باید شوهرش رو به طور نامحسوس !!! چک کنه . میگم : مطمئنید نامحسوسه ؟!!! میگه : حالا دیگه ! شما هم باید وقتی ازدواج کردید شوهرتون رو مدام چک کنید . میگم : مردی که با چک کردن من اونم به این صورت بخواد تو راه راست بمونه همون بهتر نباشه . من هیچ وقت شخصیت خودم رو تا این حد پایین نمیارم. حالا اون داره با چشمهای گرد منو نگاه میکنه و میگه : این حرفها چیه ؟ مردها همشون شیطونند ، غافل بشی زیرآبی میرن استثناء هم نداره !!!!

یاد خواهر یکی از دوستانم افتادم که با شوهرش سالها دوست بود ، ازدواج کرده بودند و یه فرزند ۵ ساله داشتند ، بسیار هم خوشبخت بودند - حداقل اینطوری به نظر میومد - اما خانمه تو ماشین شوهرش ریکوردر گذاشته بود که صدای شوهرش رو تو ماشین وقتی نیست ضبط کنه ببینه پشت تلفن یا تو ماشین چی میگه به بقیه .

عجب روزگاریه !

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:42  توسط گلستانه  | 



وقتی تو سوز صبحگاهی نیمه پاییز داری تند تند میری سوار تاکسی شی که یخ نزنی دیدن یه پیرمرد با عرق گیر آستین کوتاه و شلوار ورزشی که داره کنار دوچرخه اش راه میره چیز جالبی میتونه باشه ...

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:33  توسط گلستانه  | 



سلام

دوستان وبلاگی عزیزم ! اگر دارالترجمه یا مترجم ارزون قیمت خوش قول سراغ دارید لطفا بهم معرفی کنید .

سپاس

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:59  توسط گلستانه  | 



چند وقت پیش یه تبلیغ رو  توی اینترنت دیدم که نشون میداد یه ماشین که توش سه تا پسر جوون نشستند میخوره یه درخت و داغون میشه . روح راننده و سرنشین صندلی عقب از جسمشون خارج میشه اما روح سرنشین صندلی بغل راننده هرچقدر تلاش میکنه نمیتونه از جسم اون پسر خارج شه چون پسره کمربند ایمنی بسته . بعد آخرش یه جمله میگه که : heaven can wait,belt up . راستش من از جمله آخرش خیلی بیشتر از ایده اون تبلیغ خوشم اومد . یه جورایی حس مثبت اندیشی راجع به مرگ و زندگی اونور بود . چند روز پیش ها همین تبلیغ رو تو تلویزیون ج . ا دیدم . جمله آخرش رو عوض کرده بودند و به فارسی نوشته بودند : " مرگ میتونه منتظر بمونه !!! " . اینقدر ناراحت شدم که نگو . به برادرم میگم : حق دارند کلمه بهشت رو با مرگ عوض کنند . از بچگی مون ما رو با دیوهای سه سر جهنم ، از آتش دوزخ ، از هزارتا چیز وحشتناک که در ازای کارهای بد و گناه و اینا در اون دنیا منتظرمونه ترسوندند . درسته که از بهشت و حوری و اینا هم سخن گفتند اما خداییش کفه کدوم سنگین تر بوده ؟! به عقیده من کلمه مرگ یه جورایی هراس برانگیزه حتی اگه اونو به عنوان یک حقیقت انکار ناپذیر در زندگی پذیرفته باشیم اما تغییر اون به کلمه بهشت میتونه خیلی زیبا باشه . خیلی برام جالبه که خارجی ها حتی تو فرهنگ سازی استفاده از کمربند ایمنی کلمات مثبت به کار میبرند . انگار که به ضرب المثل " بفرما و بنشین و بتمرگ یکیه ولی تو بفرما رو انتخاب کن " تو فرهنگ اونا بیشتر توجه شده تا ما !

 

 

 

پ . ن : دوست بسیار عزیزم که در کامنت دونی یک سوال خصوصی ازم پرسیده بودی . جوابش مثبته . اگه کاری داری بگو تا برات انجام بدم. در ضمن وبلاگت باز نمیشه . وقتی آدرس رو میزنم تو یک صفحه دیگه میره .

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:5  توسط گلستانه  | 



لبیک یا کتایون ! من بازی ات رو انجام دادم   .

و اما من بعد از شنیدن این کلمات چی به ذهنم میرسه :

دریا : هجوم وسیعی از یک رنگ زیبا - نوع خلیج فارسش قشنگ تره.

قهوه : عاشق بویش هستم تا خودش.

غرور : زیادش رو داشتیم کمش کردیم ولی فکر میکنیم به حد نرمال نرسیده.

مدرسه : پامو که توش میذاشتم غصه هام یادم میرفت.

دفتر مدیر : اگه دفتر مدیر مدرسه منظورته که دوست داشتم . چون شاگرد خوبه بودم همش توش تشویق میشدم.اگر هم مدیر شرکته که پاتوقم اونجاست برای زیرآب زنی و خودشیرینی . باور کن !!!

آبگوشت : تو اون دیزی ها که سفره خونه میده دوست دارم . نخود و سیب زمینی و گوشتش قاطیشه . روشم یک وجب روغنه !

قرمه سبزی : ایرانی بودنمون به قرمه سبزی خور بودنمونه دیگه .

ریاضی : سختی روحیه ام مال تمرکز روی این درسه .

آهنگ : نماآهنگ !!!

ماه رمضون : ربّنا !

استخر : دوستش دارم.

روزنامه : حل جدول همشهری !

کودکی : کجایی که یادت بخیر !

قزوین : خوبه اگه وقتش رو زیاد کنن !

دروغ : گاهی وقتها کار راه اندازه !

لیسانس : دارمش !

فوتبال : ایرانی اش  چنگی به دل نمیزنه !

پرواز : آرزوی دیرینه ام .

اشک : اگه منظور زر زر گریه کردن نباشه بعضی وقتها لازمه .

ازدواج : قصد ادامه تحصیل دارم فعلا !!!

وبلاگ : کمتر از بقیه جاها خود سانسورم توش اما ایکاش یه جایی باشه که خودم رو توش هیچ گاه سانسور نکنم.

شب : سکوت کویر !

زندگی : با تو چقدر قشنگه خوب من !

عشق : مگه نگفتم قصد ادام تحصیل دارم !

هلو : بپر تو گلو !

تحصیل: تو ایران دیگه عمرا !

خارج : میریم به امید خدا !

خواب : هر زمان و هر مکان که اراده کنم . حتی تو مطب دکتر زیر دست دندانپزشک !!!

اینترنت : بیماری عصر ما !

سال ٨٨ : نقطه عطف زندگی من . بعدا میگم چرا .

کلم پلو : میمیرم براش خصوصا وقتی مامان بزرگم درست کنه .

کتاب : دلخوشی روزهای تنهایی و شبهای تارم . هر چی دارم از اونه .

 

خب کسی رو نمیخواستم دعوت کنم اما نمیدونم چرا یهو دلم خواست این دخت بهمن رو دعوت کنم . شاید هم ممول دعوتش کرده باشه . الان حال ندارم ببینم . پس بجنب بهمندخت عزیز ! ( مثل من نجنبی ها )

کتایون راستی کی میای ایران ؟

 

+ نگاشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:56  توسط گلستانه  | 



- یعنی ما اگه 30 سال اینجا ننویسیم ها یکی پیدا نمیشه بگه کجایی ؟ زنده ای ؟ مرده ای ؟ چه مرگته !

- این روزها عادت همیشگی خود کنکاشی ام دوباره اومده سراغم و همش دارم خودم رو بررسی میکنم و بعضی وقتها هم اینقدر غر میزنم سر خودم که میخوام غرزن درونم رو خفه کنم . یه مدتی بود خودم رو رها کرده بودم تو دست غدار !!! روزگار و اونم هر جوری میخواست ما رو میچرخوند . حالا نوبت ماست بچرخونیم طرف رو !

- میگم تا حالا سوار صندلی first class پروازهای داخلی شدید ؟ هفته پیش یک مسافرت یک روزه و نیمه داشتم به مشهد . میخواستم نذر دوسال پیشم !!! رو ادا کنم . پرواز رفت صندلی ام عادی بود و موقع برگشت first class. وای کم مونده بمیرم از خنده از برخورد مهماندارها . انگار دختر ملکه الیزابت تو هواپیما بود . اختلاف هزینه برای پرواز مشهد 20 هزارتومان است اما اختلاف برخوردها به مراتب بیشتر از اینه . کم مونده بود بیان ماساژم بدن . ببین پول چه ها که نمیکنه . ردیف بغلی ام خانم دکتر فردوسی بود همون خانوم روانشناس که تو تلویزیون صحبت میکنه . خیلی چهره آرومی داره . از فرصت استفاده کردم و رفتم باهاش چت علمی کردم . موضوع چت هم خواهرزاده گرامی ام بود .

- چهارشنبه رفتیم تأتر " هملت با سالاد فصل" نوشته اکبر رادی و کارگردانی هادی مرزبان  در تماشاخانه سنگلج . قسمت اولش کمی خسته کننده بود اما و اما و اما قسمت دومش واقعا ترکوند . یک نمایش انتقادی با دیالوگهای بی نظیر . کیف کردم . دیدنش توصیه میگردد به شدت .

- یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم.بخشی از مقدمه کتاب "من و نازی"_حسین پناهی

 

تا بعد

 

+ نگاشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:6  توسط گلستانه  | 



واسه برآمدگی روی پیشونیم که از چهارشنبه هفته پیش مهمون صورتم شده به اصرار مامان جانمان رفتم دکتر مغز و اعصاب . دکتر ِ بعد از اینکه یه عالمه سوال در مورد سردرد داشتن و نداشتنم میپرسه و هرکدومش رو هم چندبار تکرار میکنه به طوریکه کم کم حس میکنم آلزایمر !!! داره و بهتره خودش هم یه سر به خودش بزنه وقتی میبینه من دارم میگم آقای دکتر حالا بالاخره جریان این برآمدگی چیه ؟ ازم میپرسه : آدم مضطربی هستی ؟ من با تعجب از بی ربطی این سوال میگم : نه ! چطور مگه ؟ میگه : آخه آدمهای مضطرب واسه هرچیز کوچکی میان دکتر !!! میگم : اولا که من به اصرار مادرم و خواهرم اومدم دکتر ثانیا شما نگرانی رو به اضطراب تعبیر میکنید ؟! میگه : ببین نگرانی یعنی آدم یک سری شواهد و مدارک منطقی مشاهده میکنه که به واسطه اونها یک نتیجه گیری منطقی میکنه اما اضطراب یه جور توهمه مثل کسی که فکر میکنه همش یکی میخواد بکشتش !!!! حالا فرق این دوتا رو متوجه شدی ؟ منم که خب دوباره به عادت عزیز و دوست داشتنی سابقم برگشته ام که وقتی یکی خیلی داره بهم چرت میگه نگاهش میکنم و با یه لبخند ملیح از روی حرفهایش با خونسردی رد میشم ، میگم : بله متوجه شدم . بیچاره مامان جانمان که فکر میکرد این برآمدگی شاهد و مدرک منطقی است نمیدونست که نه بابا چغندری بیش نبود

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:7  توسط گلستانه  | 



گوشی تلفن رو برداشته رفته توی اتاق . به من زنگ زده میگه : خاله اگه من فردا رفتم مدرسه دوست پیدا نکردم چی ؟ میگم : امکان نداره . دوستیها خودشون بوجود میان . پیش دبستانی ات رو یادت رفته چند تا دوست پیدا کردی ؟ میگه : آخه من که نمیشناسمشون . میگم : خوب آشنا میشید با هم . میگه : آخه صبحها که میخوام پاشم سختمه !!! میگم : عادت میکنی . میگه : نه ! تازه به تابستون عادت کردم . میخوام زیاد بخوابم . (حالا هروقت خونه ما بود کله سحر پا میشد ، این ام بی سی ۳ رو روشن میکرد سر ما رو میبرد هاااااا ! ) میگم : مگه پارسال رو یادت نیست چه زود عادت کردی ؟ میگه : نـــــــه ! من هیچ وقت عادت نکردم . میگه : اصلا اگه تو حیاط مدرسه پام لیز خورد افتادم چی ؟ آخه کف حیاطمون آسفالته . میگم : اینقدر حالا تو حیاط مدرسه زمین میخوری . اینقدر با دوستانت دنبال هم میکنید و خوش میگذرونید که اصلا این چیزها یادت میره . میگم : اصلا اینا رو ولش کن . میدونی پس فردا منم میخوام باهات بیام مدرسه ؟  میگه : آره !!! (مطمئنم با قیافه حق به جانب هم میگه) فقط میخواستم بگم بعد از مدرسه بیای دنبالم بگو من مامانشم که بذارن تو منو ببری . میگم : خاله جون نمیتونم پس فردا کامل مرخصی بگیرم . میگه : خاله من نمیدونم من میخوام از مدرسه اومدم تو خونه باشی ....

.

.

.

پ . ن :  باز آمد بوی ماه مدرسه !

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:47  توسط گلستانه  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo